تبلیغات
عربی دبیرستان - لبخند

لبخند

الابتسامةُ :لبخند 1

اِلتَقَی رَجُلٌ نحیفٌ بِرَجُلٍ سَمینٍ. مرد لاغری به مرد چاقی برخورد كرد .

فبادَرَهُ الرَّجُلُ السَّمینُ و قالَ لَهُ ضاحِكاً: مرد چاق پیشدستی كرد و با خنده به او گفت:

النّاسُ یقولون فـى‌البلاد مَجاعة. مردم می گویند در كشور قحطی شده است.

فقالَ النَّحیفُ :‌ نَعَم و یقولون إنّكَ سَبَبُ المجاعة.

مرد لاغر گفت: بله و می گویند كه تو علّت قحطی هستی.

الابتسامةُ :لبخند 2

الأب: كُنتَ تقولُ ﻟﻰ دائماً إنَّكَ طالِع الاوّل ﻓﻰ المدرسة. فكَیفَ ساقِطٌ ﻓﻰ الامتحانات؟!

پدر: همیشه به من می گفتی كه در مدرسه اوّل شده ای. پس چطور در امتحانات قبول نشده ای؟!

الابن : كُنتُ أطلَعُ الاوّل ﻓﻰ الخروج مِن بابِ المدرسة.پسر: نفر اوّل در بیرون رفتن از در مدرسه بودم.

الابتسامةُ :لبخند   3

مأمور القطار: محفظتُك كبیرةٌ عَلَیها تذكرةٌ . مأمور قطار : كیف شما بزرگ است باید یك بلیت برایش بدهی.

المسافر: اُخرُجْ یا وَلَدى حتّی أدفَعَ نِصفَ تذكرة.مسافر : پسرم بیا بیرون تا بلیت نیم بها بدهم.

الابتسامةُ : لبخند 4

الضّابِط: أأنتَ الّذى سَرَقتَ سیّارةً؟ افسر : آیا تو همان كسی هستی كه اتومبیلی را دزدیده؟

اللِّص: طبعاً ، لا . فَتِّشْنـﻰ إذا لا تُصَدِّقُ. دزد: البتّه كه نه. اگر باور نمی كنی؛ مرا بگرد.

الابتسامةُ : لبخند 5

خَمسةُ أشخاص: (پنج نفر)

دَخَلَ رَجُلٌ ساذَجٌ بِناءً عالیاً. فَرَأی لوحةً علی بابِ المِصْعَد مكتوبةً عَلَیها: خمسةُ أشخاصٍ

مردی ساده لوح وارد ساختمانی بلند شد و تابلویی را روی درِ آسانسور دید كه رویش نوشته بود: پنج نفر.

فَانْتَظَرَ جَنبَ بابِ المِصْعَد. فَتَعَجَّبَ حارسُ البِناء و سَألَهُ: پس كنار در آسانسور منتظر شد، نگهبان ساختمان تعجّب كرد . از او پرسید

 عفواً یا سیّدى، ماذا تَنتَظِرُ ؟: آقا ببخشید، منتظر چه هستی؟

فَأجابَ : أنتَظِرُ الأربَعةَ الباقینَ.و او جواب داد : منتظر چهار نفر بقیه هستم.

الابتسامةُ : لبخند 6

رعایةُ الخَنازیر:سرپرستی خوک ها

دَخَلَ «بُهلول» عَلَی « هارونَ الرشید» فقالَ لَهُ وزیرٌ ضاحِكاً عَلَیهِ: بهلول نزد هارون الرشید رفت. وزیری در حالی كه مسخره اش می كرد به او گفت

  یا بهلول! لَقَد أعْطاكَ الخلیفةُ مَنصِبَ رِعایةِ الخنازیر. فَأجابَ بهلول مُبتسماً:

 ای بهلول خلیفه به تو مقام سرپرستی خوكهارا داده. بهلول با لبخندی جواب داد:

 إذَن، اِسْمَعْ كَلامى و تَعالَ مَعى، لِأنَّكَ أوّلُ رَعایاىَ.

پس در این صورت حرفم را گوش كن و همراهم بیا؛ زیرا تو اوّلین زیردست من هستی .





موضوع: لبخند وحکایت،
[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 10:01 قبل از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]
ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم به سان ابروی دلدار پرخم است غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرم است تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟ زین سان که می دهد دل من داد هر غمی انصاف ملک عالم عشقش مسلم است دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست این که همه روزه با نم است خواهی چو روز روشن دانی تو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرم است ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غم است "سعدی

کد حدیث

کد حدیث

اوقات شرعی

وضعیت آب و هوا

ابزار هدایت به بالای صفحه

تقویم شمسی

  • کد نمایش افراد آنلاین