تبلیغات
عربی دبیرستان - شعری عربی باترجمه فارسی

شعری عربی باترجمه فارسی

طول عمری بخاف من الحب

تمام عمرم از عشق می ترسیدم

 وسیرة الحب

و از اینکه در مورد عشق با من سخن بگویند

وظلم الحب لكل اصحابه

و از قلب هایی که عشق آنها را با بی رحمی شکست

واعرف حكایات ملیانه آهات ودموع وانین

و داستان های عاشقانه ای را می شناسم که سرشار از غم و درد و تلخی بود

والعاشقین دابوا ماتابوا

ولی با همه ی این احوال عاشقان هرگز از عشق دست نکشیدند و از عاشقی توبه نکردند

طول عمری بقول

تمام عمر به خود می گویم

لا أنا قد الشوق ولیالی الشوق

من به آن اندازه ای نیستم که بتوانم دلتنگی ناشی از عشق و شب های اشتیاق را تاب بیاورم

ولا قلبی قد عذابوه

و قلب من هرگز نخواهد توانست در برابر تلخی و رنج عشق شکیبا باشد

وقابلتك انت

تا اینکه تو را دیدم

لقیتك بتغیر كل حیاتی

در یک لحظه تو تمام سرنوشت و هستی من را عوض کردی

 معرفش ازای حبیتك یحیاتی

هیچ وقت نفهمیدم که چگونه در یک نگاه عاشق تو شدم

من همسة حب لقیتنی بحب

تنها با نجوای عشق من را دیدی که عاشق شدم

لقیتنی بحب وأدوب فی الحب

من را دیدی که دیوانه وار عاشق شدم و در هوای عشق ذوب گشتم

ادوب فی الحب صبح ولیل على بابوه

و شبانه روز بر سر درگاه عشق  در آتش محبت می سوزم

فات من عمری سنین واسنین شفت كثیر

سالهای زیادی از زندگیم سپری شد و من داستان های عاشقانه ی بسیاری دیدم

 كثیر و قلیل عاشقین

عاشقانی را دیدم که جام عشق را تا انتها سر کشیده بودند و عاشقانی که تنها جرعه ای از آن جام نوشیده بودند

الی بیشكی حالو لحالو

عاشقانی را دیدم که از عشق گله و شکایت می کنند

والی بیبكی على موالو

عاشقانی را دیدم که به خاطر تلخی داستان عاشقانه شان می گریند

اهل الحب صحیح مساكین صحیح مساكین

درست است ملت عشق انسان های ساده و رنج کشیده ای هستند

یاما الحب ناداه على قلبی ماردش قلبی جواب

بارها و بارها عشق من را به سوی خویش فرا خواند ولی من هر بار از پاسخ دادن به او امتناع می کردم

یاما الشوق حاول یحایلنی واقله روووح یاعذاب

بارها و بارها دلتنگی خواست من را اسیر خود کند ولی من هر بار به او می گفتم تو تنها باعث درد و رنج هستی از پیش من دور شو

یاما عیون شغلونی لكن ولا شغلونی

بارها و بارها چشم هایی که خواهان این بودند که لحظه ای من را در اختیار داشته باشند ولی نتوانستند

ألا عیونك انت هم بس الی خذونی وفی حبك امرونی

تنها چشمان تو بود که من را به سوی تو بردند و فرمان عشق را در گوشم زمزمه کردند

امرونی احب لقیتنی بحب

چشمانت به من فرمان عشق را دادند و تو را من عاشق یافتی

 لقیتنی بحب وادوب فی الحب

من را دیوانه وار عاشق یافتی درحالیکه در آتش عشق در حال ذوب شدن بودم

ادوب فی الحب صبح ولیل على بابوه

و شبانه روز بر سر درگاه عشق  در آتش محبت می سوزم

یاللی ظلمتوا الحب وقلتوا وعدتوا علیه قلتوا علیه مش عارف إیه

ای عاشقان شکست خورده چه بارهایی که بیرحمانه عشق را مورد حمله قرار دادید و در مورد او سخنان بیهوده گفتید

العیب فیكم یا فی حبایبكم

اشکال از شما و یا معشوق شما می باشد نه از عشق

 اما الحب یاروحی علیه

ولی عشق... جانم فدای عشق

فی الدنیا مافیش احلى من الحب

هیچ چیز باشکوه تر از عشق در این دنیا نمی باشد

نتعب آآآه

خسته می شویم آه ه

نغلب آآآآه

رنج می کشیم آه

نشتكی منو لكن بنحب

از عشق گله و شکایت می کنیم ولی همچنان بر سر عهد و وفای به عشق باقی می مانیم

یسلام على القلب وتنهیدو فی وصال وفراق

من گرمترین درود خود را بر عشق و رنج هایی که در عشق و در وصال و جدایی وجود دارند می فرستم

وشموع الشوق لما یقیدو لیل العشاق

شمع های دلتنگی و نیاز شب های عاشقان را روشن می کند

یسلام على الدنیا وحلاوتها فی عین العشاق

عشق موجب شد جهان در نظر عاشقان زیبا و  باشکوه باشد من بر آن زیبایی گرمترین درود خود را می فرستم

وانا خذنی الحب ولقیتنی بحب

من را دیوانه وار عاشق یافتی درحالیکه در آتش عشق در حال ذوب شدن بودم

ادوب فی الحب صبح ولیل على بابوه

و شبانه روز بر سر درگاه عشق  در آتش محبت می سوزم





موضوع: اشعار بسیار زیبای عربی باترجمه فارسی،
[ جمعه 30 فروردین 1392 ] [ 07:26 بعد از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]
ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم به سان ابروی دلدار پرخم است غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرم است تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟ زین سان که می دهد دل من داد هر غمی انصاف ملک عالم عشقش مسلم است دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست این که همه روزه با نم است خواهی چو روز روشن دانی تو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرم است ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غم است "سعدی

کد حدیث

کد حدیث

اوقات شرعی

وضعیت آب و هوا

ابزار هدایت به بالای صفحه

تقویم شمسی

  • کد نمایش افراد آنلاین